تبليغاتX
آیه تاریکی
به روح بلند دوست عزیز و شاعرم معصومه رضایی که نا باورانه در بهمن ۸۴ پرواز کرد

تمام شب  تو را مرور می کنم غزل غزل

چه شاعرانه عشق را کشیده ای تو در بغل !

سکوت سر کشم پر از ترنم تو می شود

پر از صدای هق هق من و گلایه از اجل

پر از ترانه های نا سروده ای که دفن شد

کنار تو به زیر خاک های سرد و بی محل

چرا نمیرسی به واژه های مرده جان دهی

چرا به وعده ای که داده ای نمی کنی عمل؟

پرنده وقت پر زدن نبود نه ، قبول کن !

چه زود شوق زیستن به مرگ می شود بدل

چطور می شود قبول کرد چشم های تو ...

چه تلخ می شود بدون ان دو کندوی عسل ...!

دلم گرفته از تمام واژه های بی وفا

که بعد تو هنوز زنده اند توی این غزل

سکوت می کنم که بغض ها گره گشاترند

بیا به رسم دوستی مرا ببخش لا اقل .

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 2:37 |
وقتی که سال عشق تو تحویل می شود

در من هر انچه غیر تو  تعطیل می شود

یکباره با نگاه تو شیطان بد سرشت

تغییر چهره داده و جبریل می شود

با هر جوانه ای که دل عشق می زند

یک سوره از نگاه تو ترتیل می شود

از شهر دل بریده و برنو به دست ، مرد

از نو  سوار غیرتی ایل می شود

....

ساعت حدود بغض و سکوت است و انتظار...

با گریه سال عشق تو تحویل می شود.

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 2:35 |
چقدر از تو سرودم ! نه خواندی و نه شنیدی

چگونه پر بگشایم به سوی شعر جدیدی

چگونه از تو بگیرم تقاص ان کلماتی

که در تب هیجان تو سوختند و ندیدی

هنوز هم که هنوز است مانده ام (به چه قیمت؟!)

تمام دار و ندار مرا به چند خریدی ؟

هنوز هم که هنوز است مانده ام چه شد اصلا" -

به یک اشاره نشستی به یک اشاره پریدی

بگو چرا ، به چه جرمی مرا ... چرا و چراها

(چرا ؟!) و هیچ نگفتی (چرا؟!) و باز چریدی

تو در نهایت این داستان بی سر و سامان

به هیچ چیز به جز حرف های من نرسیدی

...

قرار بود بماند برای روز مبادا

ولی تو پای غزل را به این میانه کشیدی .

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 2:11 |
چه فرقی می کند ساعت بخوابد یا عجولانه ...؟

تو وقتی نیستی دنیا نمی چرخد در این خانه

تمام جاده ها مقصودشان یک چیز خواهد بود

چه فرقی می کند عاقل بمیری یا که دیوانه؟

تو یک لحظه - فقط - خندیدی و یک عمر با ریدم

من عمری پیله کردم تا شدی یک روز پروانه

اگر می خواستی می شود که ... من با هر کس و نا کس

برای با تو بودن تا قیامت می زدم چانه !

 

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 1:54 |
روزی هزار مرتبه گم می کنی مرا

در لابه لای برق نگاه غریبه ها

من فکر می کنم به چه ، جز غم چه می شود

پایان ماهرانه ی این دست ماجرا ؟!

حرفی نزن ، نخواه مجابم کنی ، برو

من هیچوقت از تو نپرسیده ام (چرا؟!)

من هیچ وقت فکر نکردم که می شود

راحت گذشت از همه ی ان سه نقطه ها

حالا منم بدون تو با چشم های خیس

زل می زنم به خالی دلگیر لحظه ها

حالا منم که زردترین برگ گشته و

از شاخه ی محبت تو مانده ام جدا

.....

کاش این غزل تمام نمی شد و نا تمام

می ماند قصه ی من و تو تا به انتها .

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 1:43 |
می خوری بی اعتنا - بی هیچ حرفی - شام را

می خورم  چوب سکوت دختران خام را

کاش می شد چشمهایت شاه بیتی می شدند

تا که نام اور کنند این شاعر گمنام را

هر چه می خواهی بگیر از من ولی از من نگیر

طعم شیرین و هوس انگیزی رویام را

من دلم امشب هوایی گشته ، بر من می وزی

تا ببینم باز رقص بادبادکهام را ؟

بیست و یک روز بدون مهر از مهرش گذشت

پاره باید کرد این تقویم - این ایام - را

توی تهران نگاهت گم شده - دلتنگ ، گیج -

می کشم بر دوش بار غربت   ایلام   را .

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 1:26 |