شب از چشم های تو سرمیرود
دلم پیش تو کودکی میشود
که خندان به سوی خطر میرود
به او می سپارم بیا و نرو
ولی باز این بی پدر میرود
تو با چشمهایی پر از جاذبه ...
من و دل که دایم سفر میرود ...
و رویای شیرین من ، باد بد !
به دست تو از سر به در میرود .
|
به در میزند باد و در میرود
شب از چشم های تو سرمیرود دلم پیش تو کودکی میشود که خندان به سوی خطر میرود به او می سپارم بیا و نرو ولی باز این بی پدر میرود تو با چشمهایی پر از جاذبه ... من و دل که دایم سفر میرود ... و رویای شیرین من ، باد بد ! به دست تو از سر به در میرود .
+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت
3:18 |
نشستم بی صدا هی گریه کردم
نمی دانم کجا ، کی گریه کردم همین اندازه می دانم تو رفتی من از خرداد تا دی گریه کردم + نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت
21:23 |
چشم تو یک دنیاست ! با من فرق دارد
فرقی که می گویند غرب و شرق دارد چشمان من دهکوره ای دلتنگ ... هر چند از لطفتان چندیست اب و برق دارد !
+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت
21:21 |
برای درد تو دیدی نداشت گنجایش ؟! دلی که از همه کرده است سلب اسایش تو نیستی که ببینی ولی حرامش باد هرانکه بعد تو دیده است روی ارامش چه اتشی به دل واژه ها زدی که مدام دمای قافیه ها رفته رو به افزایش ؟! بیا و خط بزن این مشق های غمگین را چقدر ( فاصله – حسرت – سکوت – فرسایش ... )؟! نیامدی و به جز نام تو نمیدانم تب شدید غزل را چه می دهد کاهش .- + نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت
20:35 |
|
|