به در میزند باد و در میرود
شب از چشم های تو سرمیرود
دلم پیش تو کودکی میشود
که خندان به سوی خطر میرود
به او می سپارم بیا و نرو
ولی باز این بی پدر میرود
تو با چشمهایی پر از جاذبه ...
من و دل که دایم سفر میرود ...
و رویای شیرین من ، باد بد !
به دست تو از سر به در میرود .
+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت
3:18 |

