تبليغاتX
آیه تاریکی - پایان ماجرا
روزی هزار مرتبه گم می کنی مرا

در لابه لای برق نگاه غریبه ها

من فکر می کنم به چه ، جز غم چه می شود

پایان ماهرانه ی این دست ماجرا ؟!

حرفی نزن ، نخواه مجابم کنی ، برو

من هیچوقت از تو نپرسیده ام (چرا؟!)

من هیچ وقت فکر نکردم که می شود

راحت گذشت از همه ی ان سه نقطه ها

حالا منم بدون تو با چشم های خیس

زل می زنم به خالی دلگیر لحظه ها

حالا منم که زردترین برگ گشته و

از شاخه ی محبت تو مانده ام جدا

.....

کاش این غزل تمام نمی شد و نا تمام

می ماند قصه ی من و تو تا به انتها .

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 1:43 |