روزی هزار مرتبه گم می کنی مرا
در لابه لای برق نگاه غریبه ها
من فکر می کنم به چه ، جز غم چه می شود
پایان ماهرانه ی این دست ماجرا ؟!
حرفی نزن ، نخواه مجابم کنی ، برو
من هیچوقت از تو نپرسیده ام (چرا؟!)
من هیچ وقت فکر نکردم که می شود
راحت گذشت از همه ی ان سه نقطه ها
حالا منم بدون تو با چشم های خیس
زل می زنم به خالی دلگیر لحظه ها
حالا منم که زردترین برگ گشته و
از شاخه ی محبت تو مانده ام جدا
.....
کاش این غزل تمام نمی شد و نا تمام
می ماند قصه ی من و تو تا به انتها .
+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت
1:43 |

